شاید کمتر کارشناسی به این نکته فکر میکرد که جنگ با ایران میتواند پیامدهای جهانی به خود بگیرد. موضوعی که در طی چهار-پنجماه اخیر اثبات شد. اما چرا و چگونه؟
چرا جنگ ایران جنبه جهانی به خود گرفت؟
درگیری ایران و آمریکا از مرحلهای عبور کرده که بتوان آن را فقط با تعداد حملات، پایگاههای هدفگرفتهشده یا شدت عملیات هوایی توضیح داد. میدان اصلی جنگ در حال جابهجایی است.
آنچه امروز تعیینکننده شده، نسبت جنگ با انرژی، تجارت دریایی، بیمه، کشتیرانی، قیمت کامودیتیها و تابآوری اقتصادهای خلیج فارس است. به همین دلیل، هر حمله به سواحل جنوبی ایران، جزایر خلیج فارس، رادارها، سامانههای دریایی یا پایگاههای منطقهای آمریکا، فقط یک رخداد نظامی نیست؛ بخشی از نزاع بر سر کنترل معماری اقتصادی منطقه است.
هدف آمریکا روشنتر از قبل شده است. واشنگتن صرفاً دنبال کاهش توان نظامی ایران نیست؛ میخواهد آن بخش از توان ایران را که امکان اثرگذاری بر تجارت دریایی و جریان انرژی خلیج فارس را فراهم میکند، تضعیف کند. هدفگیری رادارهای ساحلی، سامانههای موشکی، پهپادها، مراکز فرماندهی و زیرساختهای دریایی در جنوب ایران، نشان میدهد مسئله اصلی، جدا کردن ایران از نقطه فشار هرمز است. آمریکا میخواهد تنگه هرمز امن بماند، اما نه با پذیرش نقش ایران؛ بلکه با سرکوب ظرفیت ایران برای اثرگذاری بر آن.
این همان نقطهای است که جنگ را خطرناکتر میکند. هرچه آمریکا برای حذف نقش ایران در هرمز فشار بیشتری وارد کند، ایران انگیزه بیشتری پیدا میکند تا نشان دهد این نقش حذفشدنی نیست.
در نتیجه، عملیات نظامی و اهرم ژئواکونومیک یکدیگر را تقویت میکنند. آمریکا حمله میکند تا توان ایران برای فشار اقتصادی را کم کند؛ ایران پاسخ میدهد تا نشان دهد فشار اقتصادی همچنان ممکن است. این چرخه، همان دام تشدید تنش است: هر ضربه، هزینه عقبنشینی را بالا میبرد و هر ضدضربه، جنگ را به حوزههای تازهتری منتقل میکند.
در چنین وضعی، میدان نبرد یا میدان اصلی، شبکهای است که اقتصاد خلیج فارس و بازار جهانی انرژی بر آن سوار شده است. رفتار شرکتهای کشتیرانی، بیمهگران، پالایشگاهها، تولیدکنندگان انرژی، دولتهای واردکننده و بازارهای مالی، بخشی از جنگ شدهاند.
ایران نیز دقیقاً در همین سطح بازی میکند. اهرم ایران فقط جغرافیا نیست؛ ترکیب جغرافیا با توان بازدارندگی، موقعیت ساحلی، جزایر، موشک، پهپاد، شبکه منطقهای و فهم درست از وابستگی جهان به جریان انرژی خلیج فارس است. واشنگتن تصور میکند با بمباران و فشار مستمر میتواند این اهرم را از کار بیندازد، اما مسئله هرمز فقط با انهدام چند نقطه حل نمیشود. حتی اگر بخشی از زیرساخت نظامی ایران آسیب ببیند، امکان بازتولید فشار از مسیرهای نامتقارن، شبکههای پراکنده، پهپادها، موشکهای متحرک و میدان جغرافیایی گسترده باقی میماند.
چرا تنگه هرمز از نفت هم فراتر رفته است؟
اهمیت هرمز را معمولاً با نفت توضیح میدهند، اما مسئله امروز فقط نفت نیست. حدود یکپنجم نفت تجارتشده جهان و حدود یکپنجم گاز مایع جهان از تنگه هرمز عبور میکند. این عدد بهتنهایی نشان میدهد که هرمز یک گلوگاه معمولی نیست؛ نقطه تمرکز ریسک سیستماتیک در اقتصاد انرژی جهان است. اگر این مسیر ناامن شود، بازار فقط درباره کاهش چند محموله نفتی نگران نمیشود؛ درباره کل زنجیره انرژی، حملونقل و صنایع وابسته بازقیمتگذاری میکند.
گاز مایع در این معادله حتی حساستر از نفت است. بازار نفت انعطاف بیشتری دارد؛ ذخایر راهبردی، ظرفیتهای جایگزین و امکان جابهجایی بخشی از عرضه وجود دارد. اما LNG چنین انعطافی ندارد. ظرفیت مایعسازی سریعاً قابل افزایش نیست، کشتیهای مخصوص LNG محدودند، پایانههای بازگازسازی مقصدهای مشخص دارند و قراردادهای بلندمدت امکان جایگزینی فوری را کاهش میدهند. به همین دلیل، هر تهدید علیه زیرساخت یا مسیر گاز خلیج فارس، میتواند اثر بزرگتری از یک اختلال مشابه در نفت داشته باشد.
این مسئله برای قطر حیاتی است. قطر یکی از بزرگترین صادرکنندگان LNG جهان است و اقتصاد آن به عبور پایدار از هرمز وابستگی مستقیم دارد. بخش بزرگی از محمولههای LNG خلیج فارس نیز به آسیا میرود؛ در سند مورد بحث، سهم آسیا از این محمولهها حدود ۹۰ درصد ذکر شده است. بنابراین بحران هرمز فقط مسئله آمریکا و ایران یا حتی کشورهای خلیج فارس نیست؛ چین، هند، ژاپن، کره جنوبی و اروپا نیز آن را در هزینه انرژی خود لمس میکنند. اروپا نیز پس از کاهش وابستگی به گاز خط لوله روسیه، حساسیت بیشتری نسبت به LNG پیدا کرده است.
همینجا تفاوت جنگ فعلی با بسیاری از بحرانهای گذشته روشن میشود. اختلال در هرمز میتواند همزمان به نفت، LNG، پتروشیمی، کود، حملونقل، هزینه بیمه، کرایه کشتی و قیمت کالاهای پایه فشار وارد کند. حتی اگر عرضه فیزیکی بهطور کامل قطع نشود، افزایش ریسک کافی است تا قیمت تحویلشده انرژی بالا برود. حق بیمه بیشتر، مسیرهای طولانیتر، کمبود تانکر، معطلی کشتیها و کاهش ظرفیت حمل، همه به قیمت نهایی منتقل میشود.
در کنار هرمز، بابالمندب نیز میتواند بحران را چندبرابر کند. عربستان در سالهای گذشته با خط لوله شرق به غرب و افزایش ظرفیت صادرات از ینبع تلاش کرده بخشی از وابستگی خود به هرمز را کاهش دهد. اما این مسیر زمانی جایگزین مطمئن است که دریای سرخ و بابالمندب آرام بماند.
اگر همزمان فشار در بابالمندب فعال شود، مسیر ینبع دیگر سپر کامل در برابر بحران هرمز نیست. آنوقت دو گلوگاه اصلی انرژی و تجارت دریایی به هم وصل میشوند و فشار از سطح منطقهای به سطح جهانی میرود.
این وضعیت کشورهای خلیج فارس را در موقعیتی دشوار قرار داده است. آنها در ظاهر بازیگران حاشیهای جنگاند، اما در عمل بخش زیادی از هزینههای اقتصادی را تحمل میکنند. امارات مدل اقتصادی خود را بر تجارت، لجستیک و مالی بنا کرده و فجیره را بیرون از هرمز توسعه داده است؛ اما اگر جنگ طولانی شود، فقط حفاظت از زیرساخت کافی نیست، باید کل مدل اقتصاد تجاری خود را در برابر ریسک بازتعریف کند. بحرین میزبان ناوگان پنجم آمریکاست و همین موضوع آن را در معرض پاسخ ایران قرار میدهد. کویت نیز در شبکه لجستیکی آمریکا اهمیت دارد و با تعمیق جنگ، هم مهمتر و هم آسیبپذیرتر میشود. عمان موقعیت میانجی دارد، اما میانجیگری وقتی سختتر میشود که جنگ به یک سیستم خودتقویتشونده تبدیل شده باشد.




نظر شما در مورد این مطلب چیه؟