چرا تجربه یالتا هنوز مهم است؟
در سیاست بینالملل، صلح معمولاً پایان جنگ نیست؛ تثبیت نتیجه جنگ است. قدرتهایی که فقط برای اداره میدان آمادهاند اما برای روز بعد از جنگ برنامه ندارند، ممکن است در لحظه بحران دست بالا را داشته باشند، اما در لحظه توافق، سهم خود را از دست بدهند. نظم پساجنگ را کسانی مینویسند که پیش از پایان درگیری، روی میز آینده نشستهاند.
تجربه یالتا از همین جهت درسآموز است. در فوریه ۱۹۴۵، جنگ جهانی دوم هنوز تمام نشده بود. آلمان نازی هنوز تسلیم نشده بود و جنگ در آسیا نیز ادامه داشت. با این حال، رهبران آمریکا، انگلیس و شوروی در یالتا گرد هم آمدند تا درباره جهان پس از جنگ تصمیم بگیرند. آنان منتظر خاموششدن کامل میدان نماندند؛ چون میدانستند اگر چارچوب آینده زودتر بسته شود، حتی پیروزیهای نظامی بعدی هم در همان چارچوب معنا پیدا میکند.
یالتا، ترجمه قدرت میدانی به نظم سیاسی بود. تقسیم حوزههای نفوذ، طراحی نهادهای امنیتی، تعیین سرنوشت آلمان و پایهگذاری بخشی از نظم بینالمللی پس از جنگ، همه در زمانی انجام شد که هنوز گلولهها شلیک میشدند.
این قاعده برای غرب آسیا امروز هم صادق است. جنگ رمضان فقط یک رخداد نظامی نیست؛ آزمونی برای نظم امنیتی، مالی و انرژی منطقه است. اگر ایران در این دوره فقط به مدیریت روزانه جنگ بسنده کند و طراحی ترتیبات پساجنگ را به بعد موکول کند، ممکن است پس از کاهش تنش، همان نظم پیشین با چهرهای تازه بازسازی شود؛ نظمی که در آن آمریکا امنیت عبور را روایت میکند، دلار مسیر تسویه را کنترل میکند و نقش ایران در هرمز به سطح بازدارندگی صرف تقلیل مییابد.
تنگه هرمز چگونه باید به نظم تبدیل شود؟
اهرم اصلی ایران در این لحظه، تنگه هرمز است؛ اما هرمز فقط ابزار تهدید یا بستن مسیر نیست. ارزش واقعی هرمز زمانی آزاد میشود که از یک اهرم میدانی به یک سازوکار نهادی تبدیل شود. یعنی ایران فقط نشان ندهد که میتواند عبور را پرریسک کند، بلکه ثابت کند هیچ الگوی پایدار برای عبور امن، بیمه، ترافیک دریایی، خدمات اضطراری، هزینه عبور و امنیت انرژی بدون نقش ایران قابل دوام نیست.
اینجاست که چین وارد محاسبه میشود. چین یکی از بزرگترین مصرفکنندگان انرژی جهان است و ثبات جریان نفت و گاز برای آن مسئلهای حیاتی است. اگر ایران بتواند منافع انرژی چین را به نظم جدید هرمز گره بزند، رابطه تهران و پکن از سطح خرید نفت به سطح مشارکت در معماری منطقهای ارتقا پیدا میکند. این تفاوت تعیینکننده است. فروش نفت، معاملهای قابل تغییر است؛ اما مشارکت در نظم انرژی، وابستگی متقابل ایجاد میکند.
ایران باید از همین حالا به چین نشان دهد که هرمز پس از جنگ نمیتواند به وضعیت سابق برگردد. عبور امن انرژی به شرق باید در برابر پذیرش نقش ایران در مدیریت ریسک تنگه، تسویه غیردلاری، سرمایهگذاری در کریدورهای ایران و حمایت دیپلماتیک از امنیت بومی منطقه تعریف شود. اگر چین فقط مشتری انرژی باشد، در لحظه فشار ممکن است هزینه رابطه با ایران را دوباره محاسبه کند؛ اما اگر امنیت انرژی، مسیر حمل، تسویه مالی، پروژههای بندری و کریدوری چین به ایران گره بخورد، فاصلهگرفتن از تهران پرهزینهتر میشود.
از این منظر، هر تفاهمی که صرفاً مسیر عبور کشتیها را باز کند اما نظم تازهای نسازد، برای ایران کافی نیست. هدف نباید آرامکردن موقت بازار انرژی باشد. هدف باید ایجاد سازوکاری باشد که در آن عبور از هرمز ثبت، زمانبندی، بیمه، قاعدهمند و مشروط به پذیرش نقش ایران شود. هرمز باید از نقطه بحران به نقطه حکمرانی تبدیل شود.
ائتلاف پساجنگ با چین چه اجزایی دارد؟
نخستین لایه، انرژی و امنیت عبور است. ایران باید با چین درباره تضمین جریان انرژی به شرق، قواعد عبور امن، خدمات دریایی، بیمه، اطلاعات ترافیکی و مدیریت بحران در هرمز به تفاهم برسد. این به معنای واگذاری امنیت تنگه به چین نیست؛ به معنای ذینفع کردن چین در نظمی است که نقش ایران را تثبیت میکند.
لایه دوم، مالی است. اگر نفت و گاز همچنان با دلار، سوئیفت و بانکهای تحت فشار آمریکا تسویه شود، دستاورد هرمز ناقص میماند. همکاری با چین باید به مسیرهای تسویه یوانی، حسابهای دوجانبه، تهاتر انرژی با کالا و فناوری، و استفاده از زیرساختهای مالی مستقلتر از غرب وصل شود. مسئله حذف کامل دلار از جهان نیست؛ مسئله ساختن مسیر قابل اتکا برای تبدیل درآمد انرژی ایران به کالا، فناوری و سرمایهگذاری است.
لایه سوم، ترانزیت است. ایران باید در بسته پساجنگ، کریدورهای خود را به چین پیوند بزند؛ از چابهار و مسیرهای شرقی تا شمال ـ جنوب، راهآهن، بنادر جنوبی و اتصال به آسیای مرکزی. کشوری که فقط نفت میفروشد، در بهترین حالت فروشنده انرژی است؛ اما کشوری که مسیر تجارت میشود، در نظم منطقهای جایگاه پایدار پیدا میکند.
لایه چهارم، امنیتی و دیپلماتیک است. ایران و چین باید درباره کاهش نقش قدرتهای فرامنطقهای، امنیت بومی خلیج فارس، مدیریت بحرانهای دریایی و هماهنگی در نهادهایی مثل شانگهای و بریکس به زبان مشترک برسند. البته این همکاری نباید به وابستگی تازه تبدیل شود. هدف ایران جایگزینکردن اتکای غربی با اتکای شرقی نیست؛ هدف، ساختن ائتلافی است که استقلال تصمیم ایران را تقویت کند.
لایه پنجم، فناوری و زیرساخت دیجیتال است. نظم آینده فقط با نفت و بندر ساخته نمیشود. سامانههای پرداخت، امنیت سایبری، هوش مصنوعی، مدیریت دادههای لجستیکی، زیرساخت ارتباطی و پلتفرمهای تجاری نیز بخشی از قدرت پساجنگاند. اگر ایران میخواهد در نظم آینده سهم داشته باشد، باید همکاری با چین را از انرژی به فناوری و حکمرانی دیجیتال هم گسترش دهد.
آینده را بعد از پایان بحران نمینویسند. ایران اگر میخواهد جنگ رمضان به بازگشت نظم سابق ختم نشود، باید در میانه بحران، ائتلافهای پساجنگ را تثبیت کند. چین در این معادله نه ناجی ایران است و نه جایگزین استقلال ملی؛ شریک راهبردیای است که باید منافعش با هرمز، انرژی، تسویه غیردلاری، کریدورها و امنیت بومی منطقه قفل شود. فقط در این صورت است که قدرت میدانی ایران به جای مصرفشدن در بحران، به سهم پایدار در نظم جدید غرب آسیا تبدیل میشود.



نظر شما در مورد این مطلب چیه؟