در یکی از قسمتهای اخیر برنامه The Weekly Show، جان استوارت با ریچارد تیلر، اقتصاددان رفتاری برنده نوبل، گفتوگو کرد؛ کسی که پژوهشهایش درباره تصمیمگیری انسان بهدرستی برایش احترام زیادی به همراه آورده است. گفتوگویی که قرار بود درباره این باشد که اقتصاد رفتاری چگونه میتواند به فهم وضعیت اقتصاد کمک کند، خیلی زود به تقابلی تبدیل شد میان یک کمدین که پرسشهای پایهای درباره قدرت و سیاست میپرسید و یک اقتصاددان که در پاسخ دادن به آنها به زحمت افتاد.
استوارت تیلر را درباره ماهیت سیاسی اقتصاد به چالش کشید. او گفت دولت همیشه برندهها و بازندهها را انتخاب میکند و بعد طوری وانمود میکند که انگار چنین کاری از دستش برنمیآید. همه بازارها تا حدی طراحیشدهاند. پاسخ تیلر اغلب این بود که به انتزاع پناه ببرد و به جهان درون ذهن یک اقتصاددان بازگردد. واکنش استوارت، ای وای، دقیقاً همان حس کلافگی را ثبت کرد.
پرسشهای استوارت درباره قدرت، درباره ماهیت سرمایهداری، و درباره اینکه چگونه انتخابهای سیاسی در پوشش انتخابهای فنی پنهان میشوند، کاملاً بهجا بود و از چیزی میآمد که او در دنیای واقعی میدید. و اینکه یک برنده نوبل نتوانست به شکل قانعکننده به آنها پاسخ دهد، یک نکته مهم را نشان میدهد: اقتصاد به رشتهای تبدیل شده که از پرسشهای سیاسی جدا افتاده است؛ با وجود اینکه اقتصاد ذاتاً و ناگزیر سیاسی است.
سیاستهایی که اقتصاد وانمود میکند وجود ندارند
اگر یک کتاب درسی مقدماتی اقتصاد را باز کنید، منحنیهای عرضه و تقاضا را طوری خواهید دید که گویی در خلأ سیاسی عمل میکنند. مدلهای تجارت بینالملل را خواهید دید که بررسی نمیکنند توافقهای تجاری چگونه تحت تأثیر لابی شرکتها و قدرت ژئوپلیتیک شکل میگیرند. مدلهای بازار کار را میبینید که در آنها دستمزدها بازتاب بهرهوری نهایی معرفی میشوند، بیآنکه توضیح دهند قوانین کار، سرکوب اتحادیهها و برونسپاری تعیین میکند کارگران در واقع چقدر دستمزد میگیرند. مدلهای رشد اقتصادی را میبینید که رشد را تابع سرمایه و فناوری میدانند، اما به ندرت آن را تابع غارت استعماری و کار بردهوار میبینند که آن انباشت را ممکن کرد.
شاید فراگیرتر از همه این باشد که اقتصاد جریان اصلی بازارها را کمابیش پدیدههایی طبیعی تلقی میکند؛ انگار بازارها وقتی آدمها را به حال خودشان رها کنید خودبهخود پدیدار میشوند. اما اینطور نیست. بازارها با قانون ساخته میشوند، با نهادها نگهداری میشوند و با دولتها اجرا میشوند. کارل پولانی این نکته را با وضوحی کوبنده در کتاب دگرگونی بزرگ، منتشرشده در ۱۹۴۴، مطرح کرد. او در آن کتاب یادآور شد که هیچ چیز طبیعیای در اقتصاد لسهفر وجود ندارد. پولانی استدلال میکرد ساختن یک بازار آزاد، به مداخله عظیم دولت نیاز داشت؛ در قانون، در سیاستگذاری و در بازآرایی روابط اجتماعی
راهِ رسیدن به بازار آزاد با افزایش عظیمی از مداخلهگریِ مداوم، متمرکز، سازمانیافته و کنترلشده گشوده شد و باز نگه داشته شد. مدیران باید دائماً مراقب میبودند تا سیستم آزادانه کار کند. بنابراین حتی کسانی که با شورترین اشتیاق میخواستند دولت را از همه وظایف غیرضروری آزاد کنند و تمام فلسفهشان محدود کردن فعالیتهای دولت بود، ناگزیر بودند همان دولت را به قدرتها، ارگانها و ابزارهای تازهای مجهز کنند که برای برقراری لسهفر لازم بود.
سیاست پولی هم نمونه مناسبی است که ماهیت سیاسی اقتصاد را نشان میدهد. تصمیمها درباره نرخ بهره، هدفگذاری تورم و مقررات مالی معمولاً بهعنوان تصمیمهایی بیطرف یا عینی قاببندی میشوند. اما این تصمیمها عمیقاً سیاسیاند. نرخ بهره پایین معمولاً به نفع وامگیرندگان، دارندگان دارایی و بازارهای مالی است. نرخ بهره بالا از پساندازکنندگان محافظت میکند، اما میتواند بیکاری را بالا ببرد و رشد را کند کند. وقتی فدرالرزرو آمریکا یا بانک مرکزی اروپا سیاست پولی تعیین میکنند، دارند انتخابهایی میکنند که ثروت را در جامعه بازتوزیع میکند. حتی مأموریتهای این نهادها هم محصول تصمیمهای سیاسی است. تأکیدی که بانکهای مرکزی غربی بر ثبات قیمتها میگذارند، نه مثلاً بر تنظیم مالیه خصوصی که بانک مرکزی چین آن را اولویت بالا میداند، بازتاب داوریهای ارزشی و لابیهای سیاسی است. و سپردن این تصمیمها به بانکهای مرکزی مستقل آنها را غیرسیاسی نمیکند؛ فقط سیاست را پشت نقابی از تخصص تکنوکراتیک پنهان میکند.
بودجههای دولتی هم هستند که در هسته خود سندهایی اخلاقی و سیاسیاند. مالیات تصاعدی در برابر مالیات تخت درباره نگرش یک جامعه به انصاف و نابرابری حرف میزند، نه فقط درباره بهینهبودن پارتویی یا کارایی. هزینهکرد برای دفاع در برابر سلامت یا آموزش نشان میدهد یک جامعه چه چیز و چه کسانی را ارزشمند میداند. انتخاب میان ریاضت و محرک اقتصادی، بازتاب باورهای عمیقتری درباره مسئولیت، ریسک و تعهد اجتماعی است. وقتی نهادهایی مثل صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی سیاستهای مشخص ریاضتی را بر کشورهای در حال توسعه تحمیل میکنند، همانطور که دهههاست از طریق برنامههای تعدیل ساختاری بیوقفه انجام دادهاند، این کار را با مفروضات ایدئولوژیک درباره نقش ناکارآمد دولت و تقدم بازارهای آزاد انجام میدهند.
اقتصاد چگونه به علم تبدیل شد
برخی کتابهای درسی و کلاسهای اقتصاد به این پرسشهای سیاسی هم میپردازند، اما معمولاً در حد حاشیههایی که زیر سایه مسائل بهینهسازی ریاضی قرار میگیرند. تجربه من در دوره کارشناسی اقتصاد همین بود. هیچ بحث جدیای درباره ماهیت سیاسی اقتصاد یا تحول سرمایهداری وجود نداشت. یکی از استادان ما صراحتاً گفت وظیفه آنها آموزش اقتصاد دنیای واقعی نیست، بلکه تجهیز ما به مهارتهای فنی برای فهم اقتصاد است. چیزی که او نفهمید این بود که در کنار کمی ریاضی و آمار مفید، به ما یاد داد چگونه اقتصاد را بد بفهمیم. چارچوبی که از سیاست و فلسفه تهی شده، فقط شکافهایی در دانش دانشجو نمیگذارد؛ بلکه آن شکافها را با مفروضاتی پر میکند که شاید هرگز به ذهن دانشجو نرسد که آنها را زیر سؤال ببرد.
همیشه اینگونه نبود. آدام اسمیت و کارل مارکس، دو چهره مهم تاریخی در رشته اقتصاد، هر دو اقتصاد را ذاتاً سیاسی میدیدند، با وجود اختلافهای ایدئولوژیکشان. آنها حتی نامش را اقتصاد نمیگذاشتند. به آن اقتصاد سیاسی میگفتند. برای اسمیت، مطالعه خلق ثروت از پرسشهای مربوط به دولت، طبقه اجتماعی و فلسفه اخلاق جدا نبود. برای مارکس، اقتصاد یک نظام روابط قدرت بود، نه صرفاً مجموعهای از سازوکارهای مبادله.
پس چه شد؟ در دهه ۱۸۷۰ گروهی از اقتصاددانان برجسته، ویلیام استنلی جونز، کارل منگر و لئون والراس، آنچه را انقلاب نهاییگرایانه نام گرفت آغاز کردند. آنها تمرکز اقتصاد را از تولید، طبقه و قدرت به سوی ترجیحات ذهنی افراد و بهینهسازی ریاضی بردند. ارزش دیگر توسط کار یا روابط اجتماعی تعیین نمیشد؛ بلکه با مطلوبیت نهایی تعیین میشد، یعنی میزان رضایتی که آخرین واحد یک کالا برای مصرفکننده ایجاد میکند. این انقلاب، بنیان اقتصاد نئوکلاسیک را گذاشت که امروز بر اندیشه جریان اصلی اقتصاد غالب است.
این تغییر هم نظری بود و هم روششناختی. جونز اعلام کرد اقتصاد، چون علمی درباره کمیتهاست، ناگزیر باید ریاضی باشد. والراس نظامهای پیچیدهای از معادلات ساخت تا تعادل عمومی را توصیف کند، در حالی که پشتوانه تجربی چندانی نداشت. اقتصاد هرچه بیشتر خود را شبیه فیزیک کرد چون میخواست بهعنوان یک علم واقعی دیده شود؛ چیزی که تاریخنگار فیلیپ میرووسکی آن را حسادت به فیزیک نامیده است. اقتصاددانان ابزارهای ریاضی فیزیک را قرض گرفتند اما به شکلی مرگبار نادیده گرفتند که یک علم اجتماعی نمیتواند سختگیری تجربی علوم طبیعی را بازتولید کند. میرووسکی در نقد انقلاب نهاییگرایانه تعارف ندارد:
نهاییگرایان صورتبندیهای ریاضی فیزیک انرژیِ میانه قرن نوزدهم را تصاحب کردند، با عوض کردن برچسب متغیرها آنها را مال خود کردند، و بعد پیروزی اقتصاد علمی را جار زدند. مطلوبیت معادل انرژی پتانسیل شد. این لغزش کوچک اقتصاد نئوکلاسیک را اساساً بیانسجام کرد.
در دهههای بعد، اقتصاد بهتدریج از دیگر علوم اجتماعی جدا شد. جایی که زمانی با تاریخ، فلسفه، جامعهشناسی و علوم سیاسی در گفتوگو بود، حالا میخواست بهتنهایی بهعنوان یک علم سخت بایستد. آلفرد مارشال در کتاب بسیار اثرگذار اصول اقتصاد، عمداً واژه سیاسی را از عنوان حذف کرد. پیام روشن بود. اقتصاد دیگر شاخهای از پرسشگری سیاسی نیست. یک رشته فنی است با قوانین و روشهای خودش و ادعای بسیار محل تردیدش نسبت به عینیت.
نتیجه خوشایند نبوده است. امروز تعداد زیادی از فارغالتحصیلان اقتصاد میتوانند مدل بسازند، اما نمیتوانند توضیح دهند در اقتصاد واقعی چه میگذرد. میتوانند با مجموعهای از فرضها نرخ مالیات بهینه را استخراج کنند، اما نمیتوانند درباره نیروهای سیاسیای حرف بزنند که تعیین میکند آن نرخ اصلاً اجرا میشود یا حتی مهمتر، باید اجرا شود یا نه. حسابان را میفهمند اما احتمالاً هرگز مارکس، اسمیت یا پولانی را نخواندهاند.
همانطور که آنگوس دیتون، دیگر برنده نوبل اقتصاد، گفته است، این رشته نقاط کور جدی دارد. او در مقالهای صریح با عنوان بازاندیشی در اقتصاد خودم، کاستیهای بزرگ اقتصاد جریان اصلی را فهرست میکند، از جمله نادیده گرفتن قدرت در تحلیل اقتصادی، تقدیس افراطی کارایی به جای عدالت اجتماعی، و کمبود فروتنی در برابر دیگر علوم اجتماعی. او بهطور خاص تأسف میخورد که اقتصاد نسبت به اخلاق بیاعتنا شده است:
در قیاس با اقتصاددانانی از آدام اسمیت و کارل مارکس تا جان مینارد کینز، فریدریش هایک و حتی میلتون فریدمن، ما تا حد زیادی از فکر کردن درباره اخلاق و اینکه چه چیزی رفاه انسانی را میسازد دست کشیدهایم. ما تکنوکراتهایی هستیم که بر کارایی تمرکز میکنیم. درباره هدفهای اقتصاد و معنای رفاه آموزش اندکی میبینیم.
بازپسگیری امر سیاسی
البته اقتصاددانانی هم هستند که ماهیت سیاسی موضوعشان را میفهمند. و دلیل دارد که فارغالتحصیلان اقتصاد نسبت به همتایانشان در دیگر علوم اجتماعی معمولاً بازار کار بهتری دارند: آنها مهارتهای فنی قویای به دست میآورند که در بازار کار ارزشمند است. من نمیگویم مدرک اقتصاد یا اقتصاددانها بیفایدهاند.
اما سیاستزدایی از اقتصاد پیامدهای بدی داشته است. وقتی تصمیمهای اقتصادی صرفاً فنی معرفی میشوند، خطر این وجود دارد که سیاست در لباس علم استتار شود. وقتی به دانشجویان یاد میدهند بازارها طبیعیاند و دولت فقط وقتی باید دخالت کند که بازار شکست بخورد، آنها بیآنکه بدانند با ایدئولوژی تجهیز میشوند.
اقتصاد ذاتاً سیاسی است؛ هیچوقت و هرگز هم علمِ عاری از ارزش نبوده و نخواهد بود. در هسته خود، اقتصاد با ایدئولوژیها، اخلاق انسانی، منافع متعارض، هنجارهای اجتماعی و اولویتهای سیاسی شکل میگیرد. وانمود کردن به خلاف این، اقتصاد را دقیقتر نمیکند؛ آن را خطرناکتر میکند. اقتصاد به دلیلی بهعنوان اقتصاد سیاسی زاده شد.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟