شبکه بازاندیشی اقتصاد، شبکهای بینالمللی از پژوهشگران و دانشجویان که از تکثرگرایی در اقتصاد حمایت میکند، گزارشی درباره وضعیت رشته اقتصاد منتشر کرده است. این گزارش بهطور مشخص بررسی میکند برنامههای کارشناسی اقتصاد در بریتانیا تا چه اندازه دانشجویان را برای آیندهشان آماده میکنند. برای این کار، برنامههای اقتصاد در ۱۶ دانشگاه معتبر بریتانیا مرور شده است.
این گزارش نتیجه میگیرد که وضعیت رشته اقتصاد تا حد زیادی ناامیدکننده است. به این معنا که برنامه درسی اقتصاد در بریتانیا بیش از آنکه به دانشجویان درک این را بدهد که اقتصاد در عمل چگونه کار میکند، بر آموزش اینکه چگونه مثل یک اقتصاددان فکر کنند تمرکز دارد. مهمترین یافتههای گزارش اینهاست:
بحران اقلیم و مسائل اجتماعی ـ بومشناختی بهطور کلی در برنامههای درسی اقتصاد غایب است. ۷۵ درصد دانشگاهها هیچ آموزشی درباره اقتصاد بومشناختی ارائه نمیدهند؛ و به جای آن، هرگاه مسئله پایداری بومشناختی مطرح میشود، آسیبهای محیطزیستی صرفا چیزی تلقی میشود که باید در سازوکارهای بازار قیمتگذاری شود.
آموزش اقتصاد به نابرابریهای قدرت تاریخی و معاصر نمیپردازد. ۵۵ درصد دانشگاهها هیچ آموزش معناداری درباره بردهداری تاریخی، استعمار یا نواستعمار ارائه نمیکنند. تاریخ و اخلاق نیز در این بحثها غایب است.
اقتصاد نئوکلاسیک جریان اصلی بر نظریههای آموزشدادهشده سلطه دارد. از میان ۴۸۰ واحد نظری که ارزیابی شد، ۸۸.۳ درصد شامل رویکرد نئوکلاسیک جریان اصلی بود که بر افراد عقلانی و خودنفع تمرکز دارد. این مباحث تقریبا بهطور کامل از مسیر مهارتهای فنی کمّی تدریس میشوند.
اقتصاد بهصورت جدا از سایر علوم اجتماعی آموزش داده میشود. اقتصاد باید در دل علوم اجتماعی جای گیرد و دانشجویان تشویق شوند در رشتههایی مثل سیاست، جامعهشناسی، جغرافیا و تاریخ هم یاد بگیرند، اما در عمل، این رشته عمدتا در یک سیلو جداگانه باقی مانده است.
دو برنامه درسی هستند که رویکرد انتقادی دارند، نسبت به اقلیم آگاهاند و آموزش اقتصادی متناسب با قرن بیستویکم ارائه میدهند: مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن (SOAS) و دانشگاه گرینویچ. این دو دانشگاه دانشجویان را با طیفی از دیدگاهها و روشها در اقتصاد آشنا میکنند و در سراسر دوره، بر اقلیم، قدرت و نابرابری تمرکز آموزشی دارند.
جدال بر سر اقتصاد جریان اصلی و نقد تند ها-جون چانگ
تکثرگرایی و پرهیز از نگاه تکصدایی در دانشکدههای اقتصاد همچنان به حاشیه رانده شده است. بحث درباره وضعیت رشته اقتصاد اخیرا داغتر هم شد؛ وقتی ها-جون چانگ، اقتصاددان تکثرگرا که پیشگفتار گزارش بازاندیشی اقتصاد را نوشته، در فایننشال تایمز نقد تندی به اقتصاد جریان اصلی نوشت؛ مشخصا به اقتصاد نئوکلاسیک که بر جریان غالب مسلط است. نقد او بر یافتههای گزارش بازاندیشی اقتصاد تکیه داشت. چانگ با مقایسه اقتصاد نئوکلاسیک با الاهیات کاتولیک در قرون وسطی، چنین نوشت:
سلطه اقتصاد نئوکلاسیک در برنامههای درسی دانشگاهی ما جهانی ساخته که در آن به ما گفته میشود بدیلی وجود ندارد؛ فقط میتوان تنظیمات فنی در نظامی انجام داد که اساسا منصفانه، عقلانی و کارآمد است. اما این یک خیال است. اقتصاد امروز شبیه الاهیات کاتولیک در اروپای قرون وسطی است: دکترین خشک و سختی که یک روحانیت مدرن از آن پاسداری میکند و مدعی است تنها حقیقت را در اختیار دارد. مخالفان طرد میشوند. به غیر اقتصاددانها گفته میشود مثل اقتصاددان فکر کنید یا اصلا فکر نکنید. این آموزش نیست؛ تلقین است.
چانگ در ادامه باز هم به اقتصاد نئوکلاسیک کنایههای تند میزند:
اقتصاد نئوکلاسیک به آئروفلوتِ ایدهها تبدیل شده است. دوستی یادآوری میکند که در دهه ۱۹۸۰، وقتی در پروازِ شرکت هواپیمایی شوروی درخواست غذای گیاهخواری کرد، به او گفتند نه، نمیشود. همه در آئروفلوت برابرند. این یک شرکت سوسیالیستی است. برخورد ویژه نداریم. همین منطق امروز در دانشکدههای اقتصاد هم حاکم است: شما آزادید انتخاب کنید، به شرطی که انتخابتان مرغ نئوکلاسیک باشد.
مطلب چانگ در شبکههای اجتماعی گسترده پخش شد و تحسین زیادی گرفت. حتی نیال فرگوسن، تاریخنگار اقتصادی که از نظر سیاسی با چانگ همسو نیست، در توییتر/ایکس از مطلب او حمایت کرد. طبیعی بود که اقتصاددانهایی که در دل جریان اصلی جایگاه محکمتری دارند، از وضع موجود دفاع کنند. اولیویه بلانشار، اقتصاددان ارشد پیشین صندوق بینالمللی پول، در پاسخ به فرگوسن نوشت: نیال و دیگران، لطفا تکلیفتان را انجام دهید و ببینید، برخلاف انتظار، پژوهشگران تا چه اندازه ایدههای تازه را بررسی میکنند.
نقد از درون جریان اصلی؛ پنج ایراد بزرگ از نگاه انگس دیتون
با این حال، حتی در چارچوب جریان اصلی هم نقدهای پرقدرتی شکل گرفته است. برجستهترین نمونه، مقالهای از انگس دیتون، اقتصاددان برنده نوبل، است که پنج کاستی بزرگ اقتصاد جریان اصلی را برمیشمرد:
قدرت: تاکید ما بر فضیلتهای بازارهای آزاد و رقابتی و تغییر فناوریِ برونزا میتواند حواسمان را از نقش قدرت در تعیین قیمتها و دستمزدها، در انتخاب مسیر تغییر فناوری، و در اثرگذاری بر سیاست برای تغییر قواعد بازی پرت کند. بدون تحلیل قدرت، فهم نابرابری یا بسیاری از واقعیتهای سرمایهداری مدرن دشوار است.
- فلسفه و اخلاق: برخلاف اقتصاددانانی از آدام اسمیت و کارل مارکس تا جان مینارد کینز، فردریش هایک و حتی میلتون فریدمن، ما تا حد زیادی دست از فکر کردن درباره اخلاق و اینکه رفاه انسانی چیست برداشتهایم. ما تکنوکراتهایی هستیم که بر کارایی تمرکز میکنیم. درباره هدفهای اقتصاد، معنای رفاه و آنچه فیلسوفان درباره برابری میگویند آموزش کمی میبینیم. وقتی تحت فشار قرار میگیریم، معمولا به نوعی فایدهگرایی مبتنی بر درآمد عقبنشینی میکنیم. اغلب رفاه را با پول یا مصرف یکی میگیریم و بخش زیادی از چیزهایی را که برای مردم مهم است نادیده میگذاریم. در اندیشه اقتصادی امروز، افراد بسیار بیشتر از روابط میان انسانها در خانوادهها و جوامع محلی اهمیت پیدا میکنند.
کارایی مهم است، اما ما آن را بر سایر هدفها برتری میدهیم: بسیاری تعریف لیونل رابینز از اقتصاد را میپذیرند که اقتصاد را تخصیص منابع کمیاب میان هدفهای رقیب میداند، یا نسخه سختگیرانهتر که میگوید اقتصاددانها باید بر کارایی تمرکز کنند و عدالت را به دیگران، یعنی سیاستمداران یا مدیران، بسپارند. اما این دیگران اغلب هرگز ظاهر نمیشوند؛ بنابراین وقتی کارایی با بازتوزیع به سمت بالا همراه میشود، توصیههای ما چیزی شبیه مجوز غارت میشود. کینز نوشت مسئله اقتصاد آشتی دادن کارایی اقتصادی، عدالت اجتماعی و آزادی فردی است. ما در اولی خوبیم و گرایش لیبرتارین اقتصاد دائما سومی را جلو میبرد، اما عدالت اجتماعی به حاشیه میرود. پس از آنکه اقتصاددانهای چپ هم به تسلیم مکتب شیکاگو در برابر بازارها تن دادند، عدالت اجتماعی زیرمجموعه بازارها شد و دغدغه توزیع با تمرکز بر میانگین کنار زده شد؛ چیزی که گاهی بهطور بیمعنا بهعنوان منافع ملی توصیف میشود.
- روشهای تجربی: انقلاب اعتبار در اقتصادسنجی واکنشی قابل فهم به نسبت دادن سازوکارهای علّی صرفا با ادعا بود؛ ادعاهایی که اغلب بحثبرانگیز و گاهی باورناپذیر بودند. اما روشهای مورد تایید امروز مثل آزمایشهای تصادفی کنترلشده، تفاوت در تفاوتها یا طراحی گسست رگرسیونی باعث میشوند توجه به اثرات محلی جلب شود و از سازوکارهای مهم اما کنداثر که با وقفههای طولانی و متغیر عمل میکنند فاصله بگیریم. تاریخنگاران که با مفهوم اقتضا و علیت چندگانه و چندجهته آشنا هستند، اغلب بهتر از اقتصاددانها سازوکارهای مهم، باورپذیر و ارزشمند برای فکر کردن را شناسایی میکنند؛ حتی اگر با استانداردهای استنباطی اقتصاد کاربردی امروز سازگار نباشند.
- فروتنی: ما اغلب بیش از حد مطمئنیم که حق با ماست. اقتصاد ابزارهای قدرتمندی دارد که میتواند پاسخهای روشن ارائه دهد، اما این پاسخها بر فرضهایی تکیه دارند که در همه شرایط معتبر نیستند. بهتر است بپذیریم تقریبا همیشه روایتهای رقیب وجود دارد و یاد بگیریم چگونه میان آنها انتخاب کنیم. وقتی چهرهای بزرگ در دل جریان اصلی چنین نقدی را مطرح میکند، این نشانه روشنی است که اقتصاد جریان اصلی به بازسازی اساسی نیاز دارد.
من مدتهاست به تکثرگرایی اقتصادی علاقه داشتهام و به این فکر کردهام که اقتصاد چگونه میتواند به یک علم اجتماعی فراگیرتر و بینارشتهای تبدیل شود و عمیقتر با مسائل واقعی جهان درگیر شود. دیدگاه من این است که رشتههای دانشگاهی اقتصاد، در بسیاری موارد، به نوعی «رشته ریاضیِ ضعیف» تبدیل شدهاند؛ رشتههایی که خود را از سایر علوم اجتماعی و کاربردهای واقعی مهم جدا میکنند. در دوره کارشناسی اقتصادِ من که کاملا جریان اصلی بود، یکی از استادان به من و همکلاسیهایم گفت وظیفه آنها نیست که اقتصاد دنیای واقعی را به ما یاد بدهند. هنوز یادم هست چقدر شوکه شدم. تمرکز وسواسی بر مدلهای انتزاعی و فقدان کاربردهای ملموس در برنامه درسی، کمکم مرا عمیقا خسته و ناامید کرد. وقتی دوستانِ غیر اقتصاددان از من سادهترین سؤالها را درباره اقتصاد میپرسیدند، میدیدم قادر به پاسخ دادن نیستم. مهارتهای کمّی در رشتههای اقتصاد جریان اصلی، از نظر اشتغالپذیری مفید است چون فهم خوبی از اعداد و نمودارها میدهد، اما وقتی فارغالتحصیلان اقتصاد از آنچه در اقتصاد واقعی میگذرد سر درنیاورند، پیامدهای جدی ایجاد میشود.
تمرکز بر صورتبندی ریاضی و در نتیجه فاصله گرفتن از مسائل مهم دنیای واقعی فقط بر فهم اقتصاد اثر نمیگذارد؛ بلکه بر نوع سؤالهایی که در این رشته پرسیده میشود هم اثر دارد. تعداد زیادی از اقتصاددانها بیش از حد درگیر این هستند که تغییر در متغیر اندازهگیریشده X چه اثری بر متغیر اندازهگیریشده Y میگذارد، به جای آنکه سراغ پرسشهای هنجاری و مهمی بروند مانند اینها: آیا سرمایهداری از سوسیالیسم بهتر است؟ پیامدهای جهانی خیزش چین در اقتصاد جهان چیست؟ محدودیتهای نگاه به تغییرات اقلیمی صرفا از دریچه «شکست بازار» چیست؟ در واقع، با اقتصاددانهای زیادی برخورد کردهام که میگویند اقتصاد یک علم سخت است و نباید درگیر این نوع پرسشها شود. آدام اسمیت و کارل مارکس، دو چهره مهم اقتصاد کلاسیک، اگر این را میشنیدند، احتمالا در گور میلرزیدند. با وجود اختلافهای سیاسی، این دو اندیشمند اقتصاد را به شکلی مشابه میدیدند: هر دو میفهمیدند اقتصاد از ارزشهای انسانی، هنجارهای اجتماعی و ایدئولوژیها تاثیر میگیرد. از نگاه اسمیت و مارکس، اقتصاددان بودن به معنای فیلسوف بودن هم هست.
بحران آموزش اقتصاد فقط یک مشکل دانشگاهی نیست؛ یک مشکل اجتماعی است. وقتی سیاستگذاران، مدیران کسبوکار و تحلیلگران با درکی ریاضیوار و پیشرفته اما فقیر از نظر زمینه و بافت از نظامهای اقتصادی فارغالتحصیل میشوند، پیامدهای جدی بهبار میآید. ارتشی از اقتصاددانها آموزش دیدهاند که کارایی بازار را بر پیامدهای اجتماعی مقدم بدانند و چالشهای پیچیده اجتماعی ـ اقتصادی را صرفا معماهای فنی تلقی کنند. اگر اقتصاد قرار است به یک علم اجتماعی واقعا مرتبط و پاسخگو تبدیل شود، باید دوباره تنوعی را پس بگیریم که زمانی ویژگی تعریفکننده این رشته بود.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟