مقدمه: دوگانهای که واقعی نیست
در نگاه نخست، سیاست ایالات متحده در قبال ایران و خاورمیانه میان دو گزینهی متضاد معلق به نظر میرسد: جنگ یا مذاکره. اما بررسی دقیق سند راهبردی امنیتی آمریکا نشان میدهد که این دوگانه، بیش از آنکه یک انتخاب واقعی باشد، یک ساخت گفتمانی است؛ ساختی که هدف آن مدیریت رفتار بازیگران منطقهای و نه لزوماً ورود به جنگ تمامعیار یا دستیابی به توافق جامع است.
سند راهبردی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy) یک سند بالادستی الزامآور در نظام حکمرانی ایالات متحده است که هر رئیسجمهور موظف است آن را تدوین و منتشر کند تا چارچوب کلی سیاست خارجی، امنیتی و دفاعی دولت خود را مشخص کند. این سند نه برنامهی عملیاتی جزئی، بلکه نقشهی ذهنی و گفتمانی دولت حاکم است؛ یعنی نشان میدهد آمریکا جهان را چگونه میبیند و قصد دارد با تهدیدها و فرصتها چگونه مواجه شود.
در اصل، هر نسخه از این سند باید به دو سؤال بنیادین پاسخ دهد:
اول، مهمترین تهدیدها علیه منافع و امنیت ملی آمریکا چه هستند؟
دوم، ایالات متحده با چه ابزارهایی نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی و ایدئولوژیک میخواهد این تهدیدها را مهار یا مدیریت کند؟
سند راهبردی امنیت دولت ترامپ، همزمان که از کاهش تمرکز آمریکا بر خاورمیانه سخن میگوید، مجموعهای از خطوط قرمز امنیتی را نیز تثبیت میکند که در صورت عبور از آنها، استفاده از زور را مشروع میسازد. همین تناقض ظاهری، کلید فهم رفتار کنونی واشنگتن است.
بخش اول: گفتمان تهدید: بازتعریف ایران بهعنوان مسئلهی مهارشدنی
در سند راهبردی، ایران نه یک دشمن وجودی، بلکه یک نیروی بیثباتکنندهی منطقه معرفی میشود که باید مهار شود. در ترجمهی سند آمده است: “ایران بهعنوان عامل اصلی بیثباتکنندهی منطقه بهطور قابلتوجهی تضعیف شده است.”
این گزاره دو پیام مهم دارد:
- مشروعسازی فشار (نظامی و غیرنظامی) علیه ایران؛
- نفی ضرورت جنگ تمامعیار، چرا که تهدید، در حال مدیریت و تضعیف توصیف میشود.
از منظر گفتمانی، وقتی یک بازیگر تضعیفشده اما خطرناک توصیف میشود، راهبرد غالب نه نابودی، بلکه کنترل، بازدارندگی و مهندسی رفتار است.
بخش دوم: نفی جنگ کلاسیک: درسآموختهی عراق و افغانستان
یکی از صریحترین خطوط سند، فاصلهگیری آگاهانه از جنگهای اشغالمحور است. سند تأکید میکند که آمریکا باید تهدیدها را مهار کند: “بیآنکه درگیر دههها جنگهای بیثمرِ موسوم به ملتسازی شویم.” این عبارت، عملاً جنگی شبیه عراق ۲۰۰۳ را از دایرهی گزینههای مطلوب خارج میکند. تخریب زیرساختی گسترده، اشغال سرزمینی و بازسازی سیاسی از بیرون، نهتنها پرهزینه، بلکه از منظر گفتمانی خطای تاریخی تلقی میشوند.
بنابراین، حتی اگر از گزینهی نظامی سخن گفته میشود، این گزینه در چارچوب ضربات محدود، بازدارنده و هدفمند تعریف میشود، نه جنگ فراگیر.
بخش سوم: خطوط قرمز غیرقابل مذاکره
در مقابلِ نفی جنگ تمامعیار، سند بهوضوح مجموعهای از منافع حیاتی را تثبیت میکند که حاضر نیست بر سر آنها معامله کند: “ایالات متحده همواره منافع حیاتی خواهد داشت در اینکه منابع انرژی خلیج فارس به دست دشمنی آشکار نیفتد، تنگهی هرمز باز بماند، دریای سرخ قابل کشتیرانی باشد، منطقه به کانون تروریسم علیه منافع آمریکا تبدیل نشود، و امنیت اسرائیل حفظ گردد”
این بند، ستون فقرات گفتمان امنیتی آمریکا است. هر مذاکرهای تنها تا جایی معتبر است که این خطوط قرمز را تهدید نکند. از این منظر، فشار نظامی اخیر آمریکا در خلیج فارس نه تناقض با دیپلماسی، بلکه پیششرط آن تلقی میشود: “دیپلماسیای که از موضع قدرت تعریف میشود.”
بخش چهارم: اسرائیل: هژمونی بهمثابه پیشفرض
امنیت اسرائیل در سند نه یک موضوع قابل چانهزنی، بلکه یک اصل بدیهی است. در این سند آمده است: “و اینکه اسرائیل همچنان امن باقی بماند.”
این جملهی کوتاه، نقش تعیینکنندهای دارد. به لحاظ گفتمانی، هرگونه توافق با ایران تنها زمانی معنادار است که: “بازدارندگی ایران علیه اسرائیل تضعیف شود؛ یا دستکم، تهدید ادراکشده علیه اسرائیل مهار گردد.”
در نتیجه، فشار علیه ایران همزمان نقش حفظ هژمونی اسرائیل و اطمینانبخشی به متحدان عرب را ایفا میکند.
بخش پنجم: مذاکره؛ ابزار، نه هدف
برخلاف تصور رایج، سند راهبردی مذاکره را نه بهعنوان راهحل نهایی ، بلکه بهمثابه ابزاری در کنار فشار تعریف میکند. این همان منطق فشار حداکثریِ تعدیلشده است: نه جنگ دائمی، نه صلح پایدار، بلکه مدیریت تنش.
این رویکرد با جملهی کلیدی زیر تکمیل میشود:
“کلید روابط موفق با خاورمیانه، پذیرش این منطقه، رهبران آن و ملتهایش همانگونه که هستند، و همکاری در حوزههای دارای منافع مشترک است.”
این گزاره نشان میدهد که هدف آمریکا تغییر رژیم فوری نیست، بلکه تغییر رفتار در چارچوب نظم مطلوب واشنگتن است.
بنابراین خوانش گفتمانی سند راهبردی نشان میدهد که سیاست آمریکا نه بهسوی جنگ فراگیر حرکت میکند و نه بهدنبال توافقی جامع و پایدار است. گزینهی مسلط، یک وضعیت بینابینی است. فشار نظامی محدود برای حفظ بازدارندگی؛ مذاکرهی کنترلشده برای مدیریت بحران؛ حفظ هژمونی اسرائیل بهعنوان خط قرمز؛ و فرسایش تدریجی قدرت مانور ایران بدون ورود به اشغال یا جنگ تمامعیار.
در این چارچوب، جنگ نه هدف است و نه مذاکره غایت؛ هر دو ابزارهایی هستند در خدمت یک راهبرد کلانتر، که آن هم “مدیریت خاورمیانه با کمترین هزینه و بیشترین کنترل” است.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟